محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4925
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « اى امير مؤمنان ، مگر دستورم ندادى كه او را بكشم ، او را كشتم . » گفت : « دستورت ندادم او را بكشى ، دستور دادم او را در منزل خويش بدارى . » گفت : « دستورم دادى او را بكشم . » منصور گفت : « دروغ مىگويى دستور كشتن او را ندادم . » آنگاه به عموهاى خويش گفت : « اين به نزد شما اقرار كرد كه برادرتان را كشته و دعوى دارد كه من به او چنين دستور دادهام ، اما دروغ مىگويد . » گفتند : « او را به ما تسليم كن كه به عوض عبد الله بكشيم . » گفت : « اينك شما و او . » گويد : پس عيسى را به عرصه بردند و كسان فراهم آمدند و كار شهره شد ، يكى از آنها برخاست و شمشير خويش را كشيد و سوى عيسى رفت كه او را با شمشير بزند . عيسى گفت : « مىكشى ؟ » گفت : « به خدا آرى . » گفت : « شتاب مياريد ، مرا بنزد امير مؤمنان باز بريد . » گويد : پس او را بنزد منصور باز بردند ، كه به دو گفت : « مقصودت از كشتن وى اين بود كه مرا بكشى ، اينك عموى تو زنده و سالم است ، اگر گويى او را به تو دهم ، مىدهم . » گفت : « وى را به نزد ما بيار . » گويد : پس عبد الله را بنزد وى برد . آنگاه عيسى به منصور گفت : « بر ضد من تدبير كردى كه از آن بيمناك شدم و چنان بود كه بيم داشتم ، اينك تو و عمويت . »